حکایت رفاقت، حکایت سنگ های کنار ساحله اول یکی یکی جمشون میکنی تو بغلت بعدش هم یکی یکی پرتشون میکنی تو دریا، اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی و واسه همیشه میمونت توی نگاهت.