باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم 

من تنها نیستنم، تنها منتظرم.

پنجره ی باران خورده ات را باز کن،

چند سطر پس از باران 

چشم هایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده

دلم برایت تنگ است

همچون باران باش، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن

نگاه ساکت باران به روی صورتم دردانه میلغزد

ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم....